|
نوایش
|
||
|
فرهنگ و اندیشه |
و با ترانه وضو
تا به نیایش لبخندت بنشینم
دیشب موهایم درد می کرد ، هوس باد کرده بود ، نخوابیدم. از کانال یک تا کانال سوئز همه شاهد بودند.!
- برفک ، برفک ، برفک .....تابالاخره به ماهواره رفتم و به کانال CNN رسیدم
Breaking News : Hafez's Cup at last after 800 years found in Damavand volcano . some of archeologists thinking Hafez's Cup had stolen by Zahak then Ferdosi must prosecute for crating him…..
احساس گناه کردم، قبل از این فکر می کردم حافظ بلوف زنی بیش نبوده که هیچ وقت جام نداشته ودر آن می نخورده برای همین بودکه دیوانش را چند سال پیش زیر همان سرو چمن ، وقتی بلبلی را به زنجیر، شاهد داشتم ، پاره کردم و دادم شیدا بخورد ( شیدا نام محبوب ترین اسبی است که تابه حال با هم دوست بوده ایم ) اما از آنجا که فرایند گوارش اسب ها تک مرحله ای است ، دیوان حافظ برایش سنگین هضم بود و دیگر از خوا ب برنخا ست .
پنجره را باز کردم ، تا با نسیمی که نمی وزید ، وضو بگیرم و دو رکعتی برای توبه بخوانم ، بوی عطرت سرازیر اتاق شد.در این چند سالی که رفته ای بارها این عطر را شنیده ام ، یک بار،سه سال پیش، نیمه شب در اتوبان امام علی ، وقتی موسیقی ستارگان را گوش می دادم و باری دیگر هم ، پارسال ، در میدان امام حسین ، آن روز را هم خوب به یاد دارم : پرتوهای آفتاب بدجور مرا نشانه گرفته بودند ، بوق پی درپی ماشین ها نیز قصد داشتند حواسم را پرت کنند ، از لابلای بوی بد سیگارهای سربازان مغول که قصد غارت اکسیژن را داشتند ، ناگهان بوی عطرت آمد.....
آن دیوان پاره پاره شده ، همان دیوانی بود که توبرای تولدم خریده بودی ، هر بیت اش مرا هزار بار دیوانه می کرد،
قتل این خسته به شمشیر تو تقدیر نبود ورنه هیچ از دل بی رحم تو تقصیر نبود
در یکی از این دیوانگی ها ، دیوان شمس مولانا را که اتفاقا من برای تولدت خریده بودم وتو آن را جا گذاشتی ، بردم سر قله قاف ، ( البته به سختی آنجا را یافتم با وجود این که GPS هم داشتم) و بعد نیمه به آتش زدم وباز بوی عطر تو آمد، پس از آن مولانا با من قهر کرد ، دیگر جواب تلفن هایم را نداد ، حتی عروسی دخترش ، شکر لقا ، هم مرا دعوت نکرد
حال ، دیگر ، من مانده ، در لابلای برگ های پیکر نیم سوخته شمس مولانا !
دوش چه خورده ای دلا! راست بگو ، نهان مکن،چون خموشان بی گنه روی به آسمان مکن،
باده خاص خورده ای ، نقل خلاص خوده ای ، بوی شراب می زند، خربزه در دهان مکن!!؟؟
آه ، آفتاب دارد می زند ،دیوانگی امشبم را امضا می کنم ، بایدبروم سر سفره ی نماز ،با خدا صبحانه بخورم ، قول داده بود برای امروز برایم عسل نحل آورد ، شاید که شفا گیرم .
به یکی از همان برگ های سوخته ، و با تنها تار مویت که سال هاست مهر سجاده ام است ....
به غربت ، برای قربت
عصر يك روز تابستاني ، عطش هوا فرو كش كرده، باغچه اي نه چندان بزرگ اما پرازدرخت ، مردي سالخورده مشغول آبياري باغچه است ، طرف ديگر حياط ، دختر جوان و زني ميانسال ، نشسته بر تخت ، منتظرند تا مرد به آنها بپيوندد. زير لب غرغركنان مي گويد:
- عجب بازنشستگي سوت و كوري!
اگرچه چندان پير نيست ، اما احساس كهولت تقدير همه بازنشسته هاست، حاجي دو ، سه سالي است كه باز نشسته شده و با چند تن از هم رزمانش شركت بازرگاني تاسيس كرده ، اگر چه پيشنهاد پست هاي سياسي هم داشته اما ترجيح مي دهد حساب اموالش زير ذره بين نباشد.
زن صدا مي زند:
- حاجي بيا ، بشين ، چاي از دهن مي افته
حاجي شير آب را مي بندد و با گذشتن از ميان خودرو هاي پارك شده در حياط به سمت همسر و فرزندش مي رود.هنوز به تخت ننشسته كه در به صدا مي رود.مردي با ظاهري تاريخي، كنار استيشن ايستاده تا آن سوي چهارچوب را پر كرده باشد، سلام مي كند ،واقعا تعجب هم نمي كند كه سردار ريش تراشيده ، بوي تيروز نمي دهد و پيرهن صورتي به تن دارد.
- من از دفتر حفظ آثار مزاحم شدم .(البته از چهره اش كه شباهت به شهداي موميايي دارد مي توان حدس زد!)
توضيح مي دهد كه به آدرس قبلي (خ پيروزي)مراجعه كرده اما نبودند و با پرس و جو آدرس جديد راپيدا كرده
- از پيروزي تا سعادت آباد از تهران تا قم هم دورتره !
ضمن تحويل نامه ،درخواست مي كند تا طي ماه آتي كه مصادف با هفته دفاع مقدس است براي مصاحبه و ثبت خاطرات بيايند
البته حاجي كه ميلي براي شركت در مسابقه سردار ها ندارد با سردي مي گويد:
- انشا ا..
مرد خداحافظي مي كند و مي رود.
فرستاده همان موقع كه نام كوچه را با نام نويسنده وصيت نامه يكي نديده بود ، فهميده بود كه نويسنده نامه، شهيد نشده است ، از همسايه ها هم پرس و جو كرده بود كه كسي آدرس جديد آنها را نمي دانست! آخرين خبري كه از آنها داشتند اخذ درجه سرداري يحيي بود.لذا با پي جويي از نيرو انساني ستاد ، آدرس سردار راپيدا كرده بودند.
يحيي غرق گيجي داخل حياط بازگشت ،
نيره پرسيد
- كه بود؟
يحيي با اشاره به كهنه كاغذ دستش
- نامه اي از دور!
كنجكاوي مونس و نيره تحريك شده ،حاجي تاي نامه را با دقت باز كرده و همان طور كه كنار تخت ايستاده، شروع به خواندن مي كند.
وقعي به كنجكاوي ديگران نمي نهد و به خواندن زير لب ادامه مي دهد.هنوز به انتها نرسيده كه نامه راروي تخت مي اندازدوداخل خانه مي رود . بلافاصله نيره نامه را برمي دارد وپس از سال ها نامه اي را كه مخاطبش او و بچه ها يند را ، شروع به خواندن مي كند.مونس نيز از بالا به درون نامه سرك مي كشد، اشك مادر جاري مي شود.همه اعماق تاريخ براي غرق شدنش ناچيزند، سختي آن روز هارا نالش هاي عاشقانه يحيي از دور ، از جدالگاه مرگ ، زندگي را به سخره مي گرفت نا چيز مي كرد.
نامه تمام مي شود اما اشكواره نيره نه! مونس نيز شروع مي كند به شوخي با احساس لطيف پدر ومادر كه نامه آن را عيان كرده بود. چهره چروكين مادر رامي بوسد،نيره كمي آرام مي گيرد.پس از اندكي انديشه لب به سخن بار مي كند،خدارا شكر مي كند كه يحيي سالم بازگشته است .
- يحيي پر بود از شعر ، آرمان ، ايثار ، كم مي آمد اما وقتي مي آمد همه وجودش اينجا بود، از ته دل مي خنديدودر اوج قهقهه هايش مي گرييد، مي بوسيد ..
- مامان ! خوب اين احوال مقتضي آن زمان ها بود كه زمانش الان گذشته ، چرا نمي خواييد باور كنيد انقلاب خيلي وقته تمام شده !
در همين اثنا مالك كه تاحالا داخل خانه پاي كامپيوتر و تلفن نشسته بود ، سريع حاضر مي شود ،واز خانه بيرون مي آيدو وارد حياط شده،نگاهي خلاصه به جو سنگين حياط مي اندازد و بدون اين كه حرفي بزند ، و ماشين اش را روشن مي كند داخل اتاق ماشین از صدایی میهب می لرزد که البته جای ترس ندارد که نعره ی رادیو پخش ماشین است، ریموت در را می زند، مي رود!!
نيره سفره را پهن كرده ، مالك هنوز برنگشته ، مونس كمك مادر مي كند و يحيي مشغول حساب ، كتاب كار هاي شركت است و پي در پي تماس هاي موبايلش را جواب مي دهد، خريد ريل آهن اسقاطي از لهستان،بار سيگار از تركيه .....
الهام ، دختر كوچك بعد از جنگ خانواده كه 11 سال سن دارد، سرگرم تماشاي تلويزيون است .
شام آماده شده ، همه خانواده به جز مالك كه حتما با دوستانش شام مي خورد، پشت ميز مي نشينند.همين طور كه مشغول شام مي شوند، نيره مي پرسد ،
- نامه را كي نوشته بودي ؟
· شب فتح فاو.
مونس وارد بحث مي شود
- هيچ وقت راجع بهش حرف نزدي ، بابا !
- خودمم هم آن روز ها را يادم رفته بود!
نيره مي گويد
- تاحالاچندبار قول دادي مارو ببري ، منطقه جنگي رو نشونمون بدي !
- چيزي واسه تماشا نداره، يه تيكه بيابون ، كه ديگه اثري از جنگ توش نيست ، ديدن نداره
الهام هم مي خواهد حرفي زده باشه ،
- بابا ! حسين فهميده هم سربازت بوده؟
يحيي مي خندد :
- نه بابا جون
الهام باز پرسيد:
- بابا جون! يادته چند عراقي رو كشتي ؟
- خيلي بابا!
مونس ادامه ميده:
- وقتي مي كشتي چه احساسي داشتي؟ از اين كه يه آدم رو مي تركوندي و يه زندگي رو نابود مي كردي .
- مگه من خواستم كه بكشم ؟ اونا حمله كردن ، اگه نمي كشتيم ، كه الان ....
موبایل سردار زنگ می زنه.وسردار جواب نمی ده.
نيره:
- بچه ها بسه ، شامتون رو بخورين .
- نه ، بذار حرفاشونو بزنن.
مونس:
- ولي ميگن كه جنگ بايد سال 60 -61 تمام مي شد .
باز موبایل سردار زنگ می زنه:
سلام علیکم.....نه ،.... بعدا خودم به شما زنگ می زنم....در امان خدا
- كي گفته ؟ اينا حرفاي اونايي كه هيچ سهمي تو جنگ نداشتند و حالا واسه اين كه جلو بچه هاشون واسه نجنگيدن ، قهرمان صلح و انسان دوستي بشن ، اين اراجيف رو مي بافن !
- ولي مدارك تاريخي دارن ، قطعنامه هاي سازمان ملل، حرفاي كشور هاي عربي كه تقبل خسارت كرده بودند ، ...
- اينا رو از كي شنيدي ؟
- يكي از دوستام كه دانشجوِ تو جلسه انجمن دانشگاه شنيده ،
- ببين دخترم ، جواب اين سوالاتو من نبايد بدم، من فقط يه سرباز بودم و وظيفم فقط اطاعت بوده ، جواب اين سوالا با كسيه كه دستور صادر مي كرده .
- ولي تو كه سرباز نبودي ، اولش كه رفتي بسيجي بودي ، بعدش هم خوشت آمد و پاسدار شدي ..
موبایل سردار زنگ می زنه ، وزیر ....پشت خطه.
- اين بحث به جايي نمي رسه
يحيي با بي حوصلگي ميز را ترك مي كند
نيره :
- تو نمي فهمي سر شام نبايد جر و بحث كني ؟
- مگه حرف غير منطقي زدم ، خوب ، بابا مي تونه به جاي ناراحتي ، با منطق جواب بده .
- بابا ، همه اون ساعت ها وشب هايي كه نيومد خونه نه اضافه كاري گرفته ، نه حق ماموريت !كدوم كارمنديه كه از يه دقيقه اضافه كاريش گذشته باشه؟
- اينم انتخاب خودشون بوده ، مگه كسي زورشون كرده بوده! کسی که مدعی واسه خدا جنگیده حق نداره از مردم طلب کار باشه و منت سر مردم بذاره خودمون می دونم که نیت بابا واسه خدا و شهادت بوده نه حتی واسه مردم ومملکت پس توقع هیچ امتیازی رو نباید داشته باشه...
- تو اگه وظيفه شناس بودي خودت درستو خوب مي خوندي كه لاقل اگه ما خدمتي نكرديم و بدهكار شديم ، شما سربلند مملكتتون مي شدين !
- هزار بار گفتم اين مسئله رو اين قدر توسر من نزنين! مگه من مسئول افزايش جمعيت و متقاضي كنكورم ! ادامه تحصيل حق منه ، تو قانون اساسي هم نوشته ، همون قانوني كه شما به جاي همه آيندگان بهش راي دادين ، اين سرنوشتو شما واسه ما نوشتين !
- دستمون درد نكنه ، دخترمون ضد انقلاب شده ، پاي سفره جمهوري اسلامي ، ياد شاه مي كنه!
يحيي از دور مي گويد:
- تو ، تو زندگيت چي كم داري ، ماشين ، خرج اين كلاس و اون كلاس ، تيپ مد روزت، کلکسیون مارک های بازار جهانی ! اين حرفا و اعتراضا مال كسي كه به نون شبش هم محتاج باشه ، نه تو كه ازبس غرق نعمت بودي انگيزه درس خوندن هم نداشتي !
مونس به حالت قهر بلند مي شود با غرغر به اتاقش مي رود
- هر وقت تو بحث كم مي يارن ، منت اينارو سر آدم مي ذارن!
نيره شروع مي كند به جمع كردن سفره ، الهام را هم روانه خواب مي كند.
نيره كنار يحيي مي نشيند.
- اينا چيزابي نبوديد كه توقع شنيدنشون رو داشتم ، فكر مي كردم بچه ها از نبودنم برداشت قهرمانانه اي پيدا مي كنند نه اين كه دست آخر مجرمانه!
- بايد علتشو پيدا كنيم ، شايد يه جايي كم گذاشتيم .يكي از خانم هاي جلسه مي گفت پسر سردار مراد رو با يه دختري گرفتند ، اسمش محسنه، خيلي هم ثروتمندند ، پسرشون تو كار تجارت.... ، وام جور مي كنه ، جنس وارد مي كنه و..
- حالا منظورت چيه ؟
- خب ، اين موقعيت ها كه واسه همه نيست ، يه جا مطلبي خواندم با عنوان حرامزادگی در تاريخ معاصر، مي گفت دهه 20 دهه قزاق زاده هاست ، دهه30 دهه لات زاده ها ، دهه 40 دهه خان زاده ها، دهه50 شاهزاده ها، دهه 60 حاجي زاده ها ، دهه 70 آقا زاده ها و دهه 80 دهه سردار زاده ها.
يحيي به فكر فرو مي رود.
- آخر هفته حاضر باش مي ريم سفر، من وتو تنها!
- كجا؟
- همون جايي كه مي خواستي هميشه ببرمت.
نيره براي خواب آماده مي شود، يحيي هنوز مشغول كار است.ساعتي ديگر كه به جز يحيي همه خوابند ، مالك به خانه برمي گردد.
يحيي:
- اين قدر دير نيا خونه .
- اگه اصلا نيام راحت تر نيستيد؟
يحيي سرش را با تاسف تكان مي دهد وبه کارش ادامه مي دهد.
بعد ظهر رسيدند آبادان ، يحيي رو به نيره كرد و گفت
- غروب ساحل اروند ديدني است ، بريم اروند!
نيره با اشتياق سر تكان داد و استقبال كرد.هر چند بي قراري يحيي خيلي بيشتر بود .
خيلي وقت است كه اينجا را ترك كرده بود ، جنگ يكهو تمام شد.ماه هاي اول خيلي سخت گذشت ، يحيي نمي دانست كدام بخش وجودش را اينجا گم كرده.اما به هر ترتيب گذشت و آن بخش مفقود شده هرگز پيدا نشد.
تو اين فصل گرماي هوا خاطرات جهنم رابرايش زنده مي كرد ،با يك لندكروز اين بيابان ها را چه شب ها وچه روز ها نورديده بود.هنوز همه چي مثل سابق بود، يك دست بيابان! با اين تفاوت كه حالا توماشين خودش ، نشسته بود و 3 درجه از كولر كافي بود تا هواي بهاري رادر گرمای جهنمی تجربه كند.يخ خاطراتش داشت آب مي شد، بغض گلويش را گرفته بود ، به زحمت حرف مي زد.از ميان نخلستان ها گذشتند تا به حاشيه اروند رسيدند، مردم محلي مشغول كار بودند.نيره با تعجب به چوپان هاي پير گاوميش ها نگاه مي كرد كه تا زانو در گل فرو رفته بودند يا دختركاني كه كنار پنجره ماشين جمع شده بودند و اصرار داشتند كه ستاره دريايي بفروشند.
- هنوز هم مي توان از اعماق دریا ستاره چيد!
نيره ياد الهام خودش افتاد ، هم سن همين بچه ها بود.با این تفاوت که زیر پای این بچه ها نفت بود و زیر خاک پایتخت فاضلاب و...اما سهم نفت به پایتخت می رسید و به اینجا نه!!
پرسيد
- كلاس چندمي دختر جون؟
زني كه كنار تر ، روي چرخ دستي فلافل مي فروخت ،با لهجه عربي به جاي دخترك جواب داد :
- خانم اينجا آب آشاميدني نداره، كلاس درس براي چي مونه؟
نيره همه ستاره هاي دريايي دختركان را خريد نه براي الهام بلكه براي مونس.
از ماشين پياده شدندو كنار اروند رفتند ، يحيي خاطرات آن شب و شب هاي بعدش را براي نيره تعريف مي كرد و به آن سوي اروند اشاره مي كرد . مناظر براي نيره غريب نبود، در آلبوم عكس هاي يحيي همه اينجا ها را ديده بود حتي بيشتر ، تا جزيره های مجنون در خاک عراق
غروب شد ،نيره از كنار ساحل دو شاخه ني چيد ، براي مالك و مونس، يحيي كنار اروند ايستاد ،اشك چشمانش سرازير شد، وصيت نامه را از جيبش در آورد ، به آتش كشيد و خاكستر ش براروند ريخت . نيره ، شاهد ، خاموش ، نظاره مي كرد .
می گفت:تو دیوان را هم دیوانه می کنی ، درمانت فقط شیر سیمرغ است در قندهار!
چرا
هیچ وقت باور نکرد ،هرچه گفتم که، فوتون ها شکل تو شدند و مولکول های هوا بوی تو می دهند...
وقتی عکس ات به آب درون لیوان انداختی تا ببینمت ، آب طغیان کرد ، لیوان هم افتاد وشکست...
باز فریاد زد: دیوانه ی گیج ، مگر در دلت تخم عشق کاشتند ؟ کوری ؟ دیوار را نمی بینی ؟
راست می گفت ، خوب که حس کردم ، دیدم چیزی در دلم کاشته اند، جوانه زده ، می خواهد از گلویم بیرون بیاید ، گلویم بد جور می سوزد
خودم از برگ های درختان کنار بلوار، قول گرفتم ،برایم دعا کنند همیشه دیوانه بمانم.
یادت هست ؟ وقتی داشتم نامه ای که روی پوست درخت برایم نوشته بودی می خواندم، زنی که رد می شد ، به من پول داد تا بستنی بخرم! و مرد همراهش یک پس گردنی زد و گفت: هی پسر !بیدار شو!! بعد خندیدند و رفتند . دلم سوخت و از گلویم دود بیرون آمد ، آن وقت بود که احساس کردم از همیشه به من نزدیک تری و بیشتر از همیشه دلم برایت تنگ شد .
لطفا جواب نامه هایم را روی باد برایم بنویس تا هرکجاکه می روم ، آن را باخود ببرم...
به آب ، به باد ، به آتش ، به خاک
به درد ، به سوختن ، گداختن ، به داد
به لبخند ، به آه ، به فریاد
به نون ، والقلم ، والضحی
به ساعت ، به خورشید ، به ماه
....
سوگند
که دوستت دارم
دوستت دارم
دوستت دارم
گزارشي از دور روز
گنبد ژرف و سیاه شب، وسعت دشت راناچیز کرده ، مهتاب ،رسوای شب ، رخ به حجاب ابر ها گرفته. هوا شورشی است و هر از چندگاهی بارگبار های پریشان خود،خواب نخلستان را می پراند .
کمی آن سو تر ، رودی که دشت را به دو سو تقسیم کرده، بدجورخواب زده شده و هر چه می تلاشد تا بسترش را ترک کند ، اما باز زمین گیر می شود. گويي می خواهد از وسط معرکه یک اتفاق ملتهب بگریزد اما پایش را به تقدیر همان اتفاق بسته اند.
درحاشیه نی زار غورباقه ها، با دل خوش ، وسط این معرکه ، ودر حاشیه این ماجرا، سمفونی خویش را در زمینه رعد و رگبار می نوازند و برگ های سفید تاریخ بی صبرانه منتظرند تا نبرد آهن و آتش را به آینده مخابره کنند.
درگوشه ای از این شب و کنجی از این دشت
چند سنگر و جان پناه ، و سربازانی که درجمع خویش ، سر به درون برده ،خلوت کرده وبا شور شهادت، خود را آماده می کنند.یکی اسلحه اش را كنترل می کند ، دیگری کوله بارش را می بندد، جوانی پیشانی بندش را به همرزمش می دهد تا برایش بندد، و برخی هم عبادت مشغولند.{عده زیادی غواص هم لابلای جمع به چشم می آید.}
چندساعت پپیش فرماندهان گردان ، نیروها را توجیه کردند که برای چه اینجایند و چه می خواهند کنند، هدف عملیاتی است که باید طی آن از اروند گذشته و در عمق خاک دشمن تا نزدیکی گلوگاه ارتباطی خاک عراق یعنی فاو پیش روند.پیروزی دراین عملیات با توجه به شرایط سیاسی کشور از اهمیت فوق العاده ای برخودار است و حتی ممکن است ، معادلات جنگ رابرهم زند.ماه هاست که فرماندهان و بچه های اطلاعات عملیات روی طرح این حمله کار کردند ، از معادلات فصلی جو گرفته تا میزان جزر و مد ...را درنظر گرفته تا کاری دور از ذهن را در تاریخ به ثبت رسانند!
یحیی از معاونین لشگر است ، از بچه پاسدارهاي 57 و از اول جنگ ترك شهر كرده.این سال ها دیگر جبهه خانه اش شده و بچه بسیجی ها ، خانواده اش! البته گه گاه و دقیق تر هر چند ماه یک بار به مهمانی خانه اش می رود.
همسر صبور و دو کودکش ، سوغات گیر دل تنگی های اویند. مالک دو ساله تازه زبان گشوده و شعفی وصف نیافتنی را با بابا گفتنش به پدر هدیه می دهد اما مونس ، هنوز دندان هم در نیاورده است . حالا فصل طولانی جنگ میان او و سهم اش از زندگی ولحظات عاشقانه اي كه مي توانست داشته باشد، فاصله انداخته بود، فاصله ای اگرچه زياد اما به جرقه ي تولد یک رویا محو می شد.
24 سال دیگر،
مالک و مونس جوانانی بالغ شده اند ، انقلابی ، تحصیل کرده و آرمان مند.اگر چه پدر با آرمانی فرازمینی زندگی را هجرت گفته اما راهش درذهن وجان فرزندان جریان دارد . مونس هر روز صبح که از خواب برمی خیزد ، عکس پدر شهیدش را که کنار تصویر نامزدش( چهره ای شبیه پدر دارد) از روی پاتختی برداشته و می بوسد و روز خود را آغاز می کند. نیره ، همسرش که روزگاری عطر گیسوانش یحیی را مست می کرد، بازنشسته شده و فارق خاطر از درس ومدرسه سفره صبحانه را آماده می کند و بچه ها را صدا می زند.
بچه ها بعد صبحانه کیف و کتاب جمع کرده و با بدرقه عطر نگاه مادر ، راهی دانشگاه می شوند.از خانه بیرون می آیند و گام گام در خیابان پیروزی ( که خانه محقر یحیی آنجاست) محکم و استوار ، قدم بر خاکی می گذارند که سرفراز به استقلال و مقتدر به عدالت ، آباد و تهی از فقر ، پیش می روند. یحیی می داند که نه فقط فرزندانش بلکه همه مردم شهر این آرامش و عزت را مرهون هدیه خون آلود او می دانند، احساس رضایت و خشنودی می کند که ناگه می لرزد، اگر چنین نشود؟ اگر شکست بخوریم ؟ همه جا ویران و سیاه ، خانه هایشان جولانگاه عربده کشی و مستی شبانه عراقی ها می شود.{}
نه ، وعده خدا این نیست ، پیروز می شویم ، یعنی باید پیروز شویم {}
باز می ترسد ، اگر کسی مانع شکفتن شكوفه هاي مرگ او درباغچه خانه اش شود چه؟ صدای نحیف و بی قرار نوجوانی او را از غرق در افکار و اوهامش نجات می دهد،بند خیالش پاره می شود...
- آقا سید پس کی حرکت می کنیم؟
- چه قدر عجله داری ! صبر کن داداش ، بذار عراقی بخوابند ، بعد.
یحیی ، دلش نمی آمد که تا آخرین لحظه از خانواده اش خداحافظی کند ، همیشه وصیتش را دقیقه آخر می نوشت . تا ساعتی دیگر باید در آخرین جلسه قبل عملیات مسولین شرکت کند. تنگی فرصتش 40 دقیقه بود.
پاکت مرسوم نامه های جبه را از کیفش در آورد و آدرس هارا پر کرد:
گیرنده : تهرا ن، خیابان پیروزی .....
فرستنده : جبهه خوزستان ، اردوگاه صاحب الزمان
تای پاکت را باز کرد و شروع به نوشتن کرد.
به نام صاحب خون ، فاتح دل
سلامی از حاشیه اروند، اردوگاه فاتح آخرین نبرد تاریخ ، به پیشگاه سیدم ، خمینی بزرگ. او که پرده از عطر خدا برداشت و به دل هایمان معنای هستی ریخت.
و سلام به خانواده عزیزم ، همسر فداکار و فرزندانم.
امیدوارم که حالتان خوب باشد ، و روزگار برشما روان بگذرد . احوال من نیز خوب است ، سپاه اسلام هم سر زنده و سر حال خود را برای سرکوب طاغوتیان آماده می کند. امشب، غوغای عجیبی در اردوگاه به پاست، بچه ها با شعفی چنان، خود را برای رفتن به گود آتش و خون مذاب آماده می کنند .ساعتی دیگر عملیات آغاز می شود .من نیز باید بروم ، آن گونه که تکلیف دارم.
باز می نویسم سخنانی به عنوان وصیت که قبل هر عملیات به بهانه آن لحظاتی در کنارتان حضورمی یابم، امشب برای خودم هم، کمی فرق دارد، حس شهادت دارم مه انشاا...خدا مرا نیز قبول کند
نیره جان ، می دانم که همه چرا ها را درک می کنی ، چرا که ایمان و گذشت تو به پاهایم تاب ایستادن می دهد .اما برای روزی می نویسم که چرا ها در ذهن بچه ها بروید.
پدر رفت ، چون تکلیف بردوش داشت و ادای آن براو واجب .پدر ، نیز مانند همه انسانهای دیگر دل بستگی های فراوان به این دنیا داشت ، از همه دل کند و گذشت ، جان ، مال ، .....بستر گرم ونرم ، تناول لقمه برسفره ای که عزیزانش گرد آن باشند....دیکته گفتن به مونس ، کشیدن لپي از مالک ، .... از همه این ها دل کند ، چون دل بسته بود و دل بسته ، دل واکردن را می تواند .
از همه چیزتوانست بگذرد، به غیر نیره و شما ، چون دل داده بود و دل داده را هیچ نتواند.
پدر رفت ، تا مالکش ، مالک نسیم از افق آزادی بررخش باشد، پدر رفت ، تا مونس ، گل چهار قد گل گلی اش (همان که ارثیه بی بی است و در بقچه زیررخت خواب ها منتظر خانم شدن مونس است ) همیشه بهار بماند.
پدر رفت تادیگ جوشیده شمس و مولانا ،همیشه درخروش فارسی بماند ( حتما مادر به شما گفته که شمس مولانا راوی لحظات عاشقانه ما بوده است )
پدر رفت تا وجبی از این خاک به خانه بیگانه نرود ، پدر رفت، تا در مظلومانه ترین نبرد تاریخ ، در جانب پا برهنگان و مستضعفانی بجنگد ، که بازدم نفس شان رابا همه دنیا مجلل آن سو حاضربه معامله نیست .
پدر رفت ، تا فرمان امام بر زمین نماند و این ملت روزگار ذلت را نبیند.
و از همه مهم تر ، پدر رفت تا به بارگاه معشوق راستین گیتی اذن دخول یابد، پدر خواست تا زخمش گواه شرمش به پیشگاه کبریای بی کران باشد ، تا که رحمت رحمان شامل حال بنده رو سیاهش شود.
فرزندانم ، هدیه من به همه نمره های بیست شما ، مقصد راهی است که مرگ من و سایر شهدا آن را پیش می برد، می دانم که درک می کنید ! مهر شما در دلم چنان ریشه دارد که هیچ قدرتی در دنیا ، قادر به خشکاندن آن نیست .پدر خود را قربانی می کند تا این مهر ابدی شود.
آن چه از مال دنیا باقی اشت ، نیره وکیل است تا هر طور که صلاح می داند برای بچه ها حفظ یا خرج نماید ، اگر کسی بر گردنم دینی دارد ( که البته به خاطر ندارم) ادایش کنید ، و از جانب من از تمام اقوام و آشنایان و همسایگان حلالیت بطلبید .
مالک عزیزم ، برای روزهایی که پدر نیست ، مرد خانه ای و خانواده .از مادر و خواهرت غافل نشو ....
مونس جان ، هر گاه دلت تنگ پدر شد و احساس کردی نیاز به تکلم با او داشتی ، همدم و مونس مادر باش ....
نیره جان ، محبتت را از پدر و مادری که داغدار می شوند، دریغ نکن و با صبرت ، ایشان را آرام کن.امیدوارم خونی که برای عزت اسلام ریخته می شود خود ، آرام بخش ایشان باشد.
نیره عزیزم ، از این که تورابا مسولیت سنگین نگهداری بچه ها ، به نبرد سخت آینده بدرقه می کنم ، شرمسارم.
نیره جان، شعله عشق تو بود که جانم را درتب الهی انداخت و بوی زلفت ، گمراه جهانم ساخت و هنوز ، هم چون همیشه ، تارمویت در جیب پیرهنم ، روی قلبم باقی است .
وقت تنگ است ، مرا می خوانند، ... باید رفت.
یحیی
دی ماه 64
ساحل ایرانی اروند
21 سال از آن روز های ملتهب می گذرد،هر چند خرابی ها تا حدی ترمیم شده اما ویرانی روان مردم هیچ گاه ترمیم نخواهد شد.هنوز برخی سربازان در امواج انفجار های بیست سال پیش خمپاره ها زندگی می کنند و یا برخی ، دیگر هنوز نفسشان تنگ است . اگر چه جای نیش گلوله ها را از پیکر دیوار شهر پاک کرده اند اما بر تن سربازان همیشه باقی خواهد ماند . نسیم زمان ، چهره نظامی شهررا از رخش برده است ، رنگ مرگ جایش را به بوی حیات داده وليكن سبز كه نه ، دودي!
شهرها شلوغ تر شده، کوچه ها در سیل مردمان غرق و گم، نسل ها ضمن دگردیسی در طبقه بندی های متفاوت اجتماعی با چگالی های گوناگون ،دسته بندی شده اند.برخی چپ ، برخی راست ، آنچه میان فصول تاریخ مشترک است همین تضاد و تضارب است .
اندیمشک هم یکی از این شهرهای جنگ زده كه یخ جهنمي گذشته اش را حفظ كرده، باید توسعه پیدا کند تا جوابگوی خدمات متناسب با افزایش جمعیت را داشته باشد ، وهمین طور فضای تنگ ادارات فرصت تنفس به مراجعین بدهد .اداره پست هم یکی از این اماکن است ، تقریبا مخروبه ای که از استانداری جهت بازسازی تامین اعتبار شده و در دستور کار قرار گرفته !
امروز قراراست، رسما تعطیل شود و تخلیه . وانتی جلوی درب منتظر است ، راننده پیاده شده و سیگار به آتش کشیده و مشغول شخم زدن هواست . کارگران کمد اول را بار می زنند.
اما وقتی کمد دوم را جابجا می کنند، تکه کاغذی خاک گرفته ، زیر کمد جلوه می کند.کارمند اداره هم ناظر صحنه است ، توجهش جلب می شود. کارگران کماکان به کارشان ادامه می دهند.کارمند خم می شود و با تعجبی مشمئز کننده کاغذ کپک زده ی کرک آویزان را برمی دارد. فوتش می کند اما کافی نیست ! با دستمال گردش را می گیرد، تصویر مردی که به دیوار سنگر تکیه زده و نامه می نویسد ، نمایان می شود ، تعجب می کند، نامه ای جنگی در دستان اوست، سال ها از آن روز هایی که چنین نامه هایی در این اداره می چرخید می گذرد {}
نامه را نزد رییس می برد شرح وقع نامه ی به خواب رفته را می دهد.رییس با تغیر و ناراحتی نامه را می گیرد.از جنگ و جنگده و جنگجو نفرت دارد. بوی تعفن لاشه های سوخته تانک ها و توپ های جنگی گیر کرده در گل و لای تاریخ ، حالش را به هم می زند. احساسی که نه با این تعصب در وجود همه مردم هست، ولی علت این تعصب وی را کسی نمی داند! شاید خانواده اش در جنگ کشته شده با شد ، ویا شاید چیزی شبیه فرارش علت مرگ آنها باشد و حالا شرم و عذاب وجدانش در نفرت وی از جنگ دمل کرده .برای دقایقی نامه را در دست دارد، آدرس ها را می خواند، اما هیچ وسوسه و یا کنجکاوی نداردتا بداند داخل آن چه نوشته ، لابد مانند همه نامه های جنگی پر از شعار های داغ آرمان فریب است ، از ته دل دوست دارد تا نامه را به آتش کشد اما به رسم تعهد شغلی دستور می دهد تا آن را به پادگان سپاه بفرستند تا سرنوشتش به دست نگهبانان گذشته بیفتد.
دست به دست می گرددتا نامه بدست فرمانده سپاه اندیمشک می افتد.
ادامه دارد...
پروردگارا! رستاخیزش باش
گرمای هوا کلافه ام کرده ، همهمه ی آدم ها ، ترافیک مگس های دور و بر سرم، و این انتظار ! قاضی شعبه خیلی وقته آمده، نوبتمان هم گذشته ، ولی کاوه هنوز نیامده است ،اگر این بار هم نیاید یک جلسه دیگربه اوابلاغ می شود ، با یک مشاور حقوقی حرف زدم ، تازمانی که رسید ابلاغیه ها به نام خودش نباشد نمی شود کاریش کرد.
اون موقع ها هم خیلی بی نظم بودچه تورفتارش و چه تو درسش ؛ درست تو همین سالن که نشسته ام ، سال ها پیش ،خیلی شلوغ تر از الان ، رفت و آمد وسروصدا ها ی بیش از یکصد بچه مدرسه ای تو سن حول و اطراف بلوغ حتما دبیر ها رو کلافه می کرده! معاون مدرسه آقای نوروزی ، دنبال بچه ها می کرد تااز تنازع آنها جلوگیری کنه ، یادمه همیشه تذکر تهدیدآمیز می داد که کسی توتوالت ها سرپا چیز نکنه!!
10 سال گذشته ، اون هم باز نشسته شده واحتمالا چیز سرپایی هم دیگه براش مهم نباشه!اما هنوز توبنای مدرسه ی قدیمی جامونده و هنوز هم ناظمه! ناظم اون جوری هم نیست فقط به مردم وقت می ده و اگر هم برخوردی بشه سرباز دم در رو صدا می کنه .
راستی یادم رفت بگم ، مدرسه غیر انتفاهی ورشکسته شد و بنایش را به دادگستری فروختند حالا هم دادگاه شهر شده ، پیش از این ها شهر به دادگاه نیاز نداشت اندک پرونده هارو به شعبه شهر نزدیکتر می بردند.
همون دفعه اول که آمدم من رو شناخت ، به قول خودش هم درس خوان بودم و هم با اخلاق ، وقتی این رو گفت ، شیطنت های پنهانی ام رو به یاد آوردم یه ذره عذاب وجدان بهم دست داد! قضیه رو براش گفتم ، اتفاقا کاوه رو هم یادش بود، شاگرد شر ودرس نخوان ، البته آن قدر پدر ش پول واملاک داشت ، لازم نبود درس بخوانه! من و کاوه 3 سال هم کلاسی بودیم ، واسه پیش دانشگاهی من رفتم تهران و بعد هم دانشگاه و.... اواخر پارسال پس انداز 4 سال کار بعد فارغ تحصیلی ام رو برداشتم آوردم اینجا که مثلا سرمایه گذاری کنم ، که تو این درد سر افتادم! دنبال یه تکه زمین متناسب با پولم می گشتم که پیدا نمی کردم، همه بنگاه هارو گشتم امادریغ از روزنه ی امید، آن قدر عصبانی بودم که از خودم می پرسیدم تومملکتی که سهمی از خاکش نداری چرا باید بری سربازی ؟ اصلا مدت سربازی رو باید متناسب با سهم خاک آدم ها کنندو....اما من نه خاک وخانه ای داشتم راجع به سربازی هم نتوانسته بودم راه فراری پیدا کنم....
توهمهمه این کفر های ملی سر از بنگاه کاوه در آوردم ، کلی خوشحالی از دیدار 9 ساله ویاد روزهای مدرسه و...قضیه روبراش گفتم ، مژده یک فرصت خوب روبهم داد، شرایط زمین یکی از تعاونی های اداری منطقه روتوضیح داد ، منم کلی خوشحال شدم ، زمین مذکور هنوز تفکیک سند نشده بوداما سند مادر به نام تعاونی بود ، می شد با خرید سهم یکی از اعضا بعد مدتی طولانی امیدوار بودکه صاحب زمین شد ، پول من درست اندازه قیمت اون زمین بود ، من هم امان ندادم وسریع پول هارودادم تایکی اش رامبایعه نامه کنه، وقرار محضر بذاره.
یک هفته ای گذشت ، هرچه منتظر شدم ، زنگ نزد ، تلفن های من رو هم جواب نمی داد، رفتم بنگاه اما منکر قضیه و قرار مان شد تازه فهمیدم چه اتفاقی افتاده بقیه اش هم معلومه ، امروز جلسه دوم دادگاه بود، شرایط من خیلی بده ! مدرکی از قرارم با کاوه ندارم! آری اشتباه احمقانه ای از من سر زده بود.
تو این تابلوی روبروی جایی که من نشستم ، پربود از اطلاعیه ی امتحانات نیم ترم و آخر ترم، عضو گیری بسیج و انجمن و.....حالابه جایش سیکل مراتب اداری و توصیه های به مراجعین ....این ور تر یک تابلوی دیگه بود که توش روزنامه دیواری می زدند، ...اون سالها من هم با کمک چند نفر دیگه یه هفته نامه دیواری می نوشتم ، حتی راجع به عدالت، یا یه وقت دیگه درمورد BMW ، یه بار هم پیرامون عشق!! و.... حالا کل تابلو رو برداشته بودند!
از آقای نوروزی خواستم تا یه وقت واسه دیدن قاضی بهم بدن ، گفت که بین دوتاپرونده برم تو، وقتی وارد کلاس شدم ( شعبه) ؛ احساس خاصی بهم دست نداد فقط فکر کردم که قاضی رو می شناسم ؟ آری ، می شناختمش او دانش آموز سال آخر ادبیات بود وقتی من سال اول ریاضی بودم، اون موقع ها هم ازش خوشم نمی آمد ، چند باری هم تو مسابقه سرپاچیز کردن ته حیاط مدرسه دیده بودمش که سرپا چیز می کرد!! البته احساسم به قاضی مهم نبود این احساس قاضی است که نسبت به طرفین پرونده اهمیت دارد! هنوز حرفم روشروع نکرده بودم که یه نفر با یه سینی چای آمد تو! که البته متعلق به قاضی و اطرافیانش بود، آبدارچی رو هم شناختم ، دانش آموز ریاضی بود ، تو کلاس ما نبود اما آن قدر درسش ضعیف بود که صداش می کردند انیشتن ! عاشق موتور بود اما نداشت ، رفته بود 2 تا آینه موتور خریده بود تا یه روز براش موتور بخره! اون هم من رو شناخت اما به روی خودم نیاوردم. ضمنا اصلا دوست نداشتم اون قاضی خپل ، مغرور ، که انگار پشت میز دادگاه خدا نشسته من رو بشناسه ، وقتی صحنه الواتی هاش یادم می آمد مشمئز می شدم! اما چه کنم ، قضیه رو که گفتم ، گوشزد کرد که همه چیز باید به سیر قانونی طی بشه ، خانواده کاوه تو این شهر سرشناس بودند ؛ لذا اتهام زدن آن هم بدون مدرک به آنها کار احمقانه ای بود، ، مثل همان کار احمقانه اولم ! خودم هم فکر نمی کردم کسی با این تمول انگیزه ای برای این جور کارها داشته باشه، اصلا ته دلم کاوه رو سرزنش نمی کردم،اون طبق طبع خودش رفتار کرده بود و این خیلی طبیعی بود ، بی تجربگی و سادگی خودم قابل سرزنش بود!
از شعبه که آمدم بیرون ، متوجه نگاهی شدم که سعی داشت خود را از من پنهان کند اما دستبند های دستش اجازه نمی داد ، او را هم شناختم ، اون موقع ها یکی از رقبای درسی من بود! پدرام، آخرین خبری ازش داشتم این بود که دانشگاه قبول نشد و.... نخواستم غرورش جریحه داربشه من هم نگاهم را از چهره اش شکستم ، گذشتم، از آقای نوروزی تشکر کردم ، قبل از رفتن یه دوری تو مدرسه زدم، دیوار ها و باغچه ها و درختان وحتی شعار های انتخاباتی شورای دانش آموزی ( مجید مرسدس ، ممد بن ماری و...) .... همه چیز سرجایش بود ، وهمین طور معصومیت بچه هایی که ته مدرسه مسابقه سرپا چیز کردن می دادند .
که دیگر از آن یاوه گویی ها نکرده و ضمن گرد نبودن زمین
۱- وضعیت جاری ایران و چشم انداز ۲۰ ساله اش از کل تاریخ جهان بهتر و حتی سوییس هم قابل قیاس با آن نیست
۲-در انتخابات هیچ تقلبی نشده است
۳-دولت مهر ورز دهم که درامتداد دولت نهم انتصاب شده خادم ملت است و بسیار رسمیت دارد
۴- تمام خیانت هایی که در دهه ۶۰ در جهت مخالفت بارییس جمهور وقت انجام دادم منفور تاریخ باد
۵-ضمن این که آماده اعدام می باشم قول میدهم هرگز شلوار مخملی به پا نکنم
۶-مرگ بر آزادی مرگ بر اندیشه مرگ بر مردم و دموکراسی
-----------------------
چه می شد مردانه آقای موسوی به خطاهای خود این گونه اعتراف می کرد ؟
چند پست اخیر بنده از خرداد ماه به این سو گم شده است
از یابنده تقاضا می شود ...
ولش کن !
هیچ تقاضایی نمی شود
پر بودم از شعر،سرشار از تهی
ومحظوظ به آوازی که هرگز نشنیدم
همه را در رحم خیال سقط کردم
شدم آن نگاه که در چشمانت جا ماند
آن شمیم که لابلای گیسوانت تمنا داشتم
دل به نسیم بویت آویزان کردم
سوگند به تبسم
کاش خاک بودم بر درت
عصر پارینه سنگی ؛..... عصر آتش،........... عصر آهن،...........عصر خدایان.........(قرون وسطی >> رنسانس )
تذکر : جاهای خالی رابلد نیستم!
اما از رنسانس تا کنون که تقریبا 4 قرن گذشته است ، گو ای یا ، تاریخ می خواهد از کسی سبقت بگیرد که چنین سرعت افزون شده است! اعصار چند هزار ساله ، جای خود را به دوره های پرشتاب و کوتاه می دهند.
عصر مکانیک (300 سال طول کشید و غرب با این زیر بنای مستحکم صنعتی ، وارد قرن بیستم شد)
عصر اتم
عصر کامپیوتر
عصر فضا
عصر رسانه
عصر اطلاعات
وشاید
عصر نانو
تاریخ قرن بیستم بسیار سنگین و پرشتاب است .مثل کامیونی 10 تن با سرعت 200 کیلومتر در ساعت در همین سراشیبی ولنجک !
در قرن اخیر ، همه چیز در کره خاکی تغییر کرد، جمعیت زمین چند برابر، شکل زندگی مردم ابتدا و انتهای قرن بسیار متفاوت،زمین در خطر نابودی بحران های محیط زیستی ،و.....
صورت تاریخ قرن بیستم پر آکنه است و مزین به دو جنگ جهانی ، ده ها جنگ و اشغال منطقه ، نبرد ها و شورش هایی که چند ده سال به طول انجامید ، انقلاب هایی که صورت سیاسی تاریخ را تغییر داد و خط کشی و مرز ها ی جغرافیایی را تنگ کرد تا قوم های استقلال بیشتری داشته باشند.....
که من گاهی فکر می کنم تاریخ گنجایش قرن بیستم و اعصارش را ندارد.
1-بنده نسخه هالیوودی آن را هم دیدم که باانصاف نسخه سلحشور از آن بسیار بهتر است!(حتی یوسف و زلخایش هم)
2-اما سریال امام علی با قرابت تاریخی بیشتر و منابع معتبر تر و غنی تر با زحمت میرباقری شد 18 قسمت 45 دقیقه ای که در 5 سال ساخته شد اما یوسف نبی با منابع بسیارکم که حکایت 3800 سال پیش شده بیش از 40 قسمت بیش از 50 دقیقه ای که با در نظر گرفتن کارقبلی سلحشور (مردان آنجلس) می توان قضاوت کرد اوبسیار حراف است!
3-این روزها جومونگ ، افسانه ای بیگانه درحال پخش است که مورد اقبال عموم هم واقع شده است.نکته این سریال پرهیز از اطناب است که با رعایت این نکته بیش از 80 قسمت یک ساعته شده که بیننده اصلاهم حوصله اش سرنمی رود (صحنه های جنسی هم ندارد!) که البته ، هنرسازنده درداستان پردازی قوی آن است . اما ماجرای بیش از حد طولانی یوسف حوصله همه را سر برد مثلا رفت و آمد برادران یوسف از کنعان به مصر 8 قسمت طول کشید... شاید دکورهای گران این سریال کارگردان را به حرافی واداشته است.
4- اغلب بازی های این سریال بسیار ضعیف است مانند فیلم های قرآنی اول انقلاب حوزه هنری با امضای محسن مخملباف! که از همه ضعیف تر خود یوسف است واستفاده از بازیگران کم کار و طبعا ارزان تلویزیون مثل رودامون و....
5-پیرامون منابع سریال نظر منفی ندارم چون این ماجرا درمنابع یهود هم تقریبا این گونه و حتی کامل تر از قرآن ذکرشده و داستان هالیوودی هم قرابت زیادی با این داستان دارد.حتی موعود گرایی در قسمت آخر هم معتبر است چون messianic از اعتقادات هسته ای حتی یهود است.
6- کل داستان سریال خالی از نکات تامل برانگیز حتی برای آنان که خود را فراتر از فهم عوام می دانند نبود مثلا دلیل حکومت برخی انبیا مثل سلیمان و داوود و ..... ویا نحوه برنامه های بسیج فرهنگی معبد آمون یا سخنرانی غرای زلیخای پیر جلوی قصر یوسف(که از نماز جمعه های ماهم بهتراست!) ویا دلیل هجران یعقوب و یوسف .....که تقریبا در هر دو قسمت یک نکته جالب هم داشت. به هرحال کل داستان یوسف فی نفسه بسیار تامل برانگیز است که مرا به یاد آن آیه می اندازد.....وخدابرای مومنینش کافی است....
بی ربط: هرعشقی تابه قربانگاه نرود ، کامل نخواهد شد(به قول ابوذر از خودخواهی خارج وبه فراخوهی نرسد)
7- پیرامون موسیقی متن که جناب ابوذر منتقد بودند که هیچ قرابتی با موسیقی فولکور مصری ندارد هم، چنین نظری ندارم چون موسیقی برای کشش بیشتر مخاطب به بطن داستان است که البته در بیشتر فیلم های تاریخی این قرابت وجود ندارد.برای مخاطب ایرانی بی شک موزیک در این دستگاه قرین تر است تا دستگاه های بیگانه ضمن این که موسیقی این مجموعه کار پیمان یزدانیان ( پیانیست!!)خوش آتیه است.
8-برخی ماجراهای سریال هم قابل اغماض است مثل چند زنه بودن یعقوب و یوسف(اساسا این گونه اتفاقات برجوهره معنوی داستان بی اثراست) که به نظرم هیچ اشکالی ندارد ، آن زمان امری مرسوم بوده وتاریخ راهم که نمی شود بنا به میل ما پاکنویسی کرد. هرفصل تاریخ را با معیار های همان عصر باید به قضاوت نشست.همین طور که زنا آن زمان ودرآن مرام هم ناپسند بوده، اما بخشش و لطف به زلیخا که دوباره جوان شد برای من سوال است چراکه او حقی از بوتیفار را با قصد به خیانت!؟ ضایع کرده بود که اولا حق ناس بوده دوما حق و تکلیف های این چنین واضح در تاریخ، تکاملی که نبودند.
تذکرخارج آیین نامه: این نوشته شک من است که به استمداد راهنمایی منتشر می کنم ، لذا مرتد نیستم!
تقلید در شیعه به مفهوم اقتدای به اجتهاد شخصی درستکار برای کسب و کشف احکام می باشد، درغیر این صورت خود شخص باید اجتهاد کند.که باب اجتهاد هم برای همه باز است ، چه مسلمان زاده ، چه تازه مسلمان.تا اینجا هیچ مغایرت عقلی نمی بینم. ضمن این که اگردینی را بپذیرم ، آن را با قواعد و فقه اش پذیرفتیم ، که متن مقدس مهم ترین منبع و سپس سنت .مثلا من نمی توانم درک کنم کسی خود را مومن به دینی بداند ولی برخی احکامش را قبول نداشته باشد! پذیرش دین از قبول کردن تابعیت یک کشور که کم تر نیست.! وقتی تبعه کشوری می شویم ، باید همه قوانین آن کشوررا قبول کنیم نمی شود که برخی قوانین را نپذیریم! ممکن است مطرح شود ،اساس یک دین رابطه درونی عاطفی ، عبادی بین انسان و خدا ست و صورت بیرونی ندارد که نیاز به پذیرش امثال من باشد که خوب نمی دانم چه باید جواب دهم! ولی این رابطه مسلما از سوی طرف برتر شکل دهی شده و طرف پایین که نه حتی ، در رابطه میان آدمیان ، یک طرف نمی تواند برای این رابطه به تنهایی تصویب قاعده کند.
اما به مسئله تقلید برگردیم!
وقتی بنیان گذاری فقه ما قرن ها پیش با نیاز های تقریبا برابر(نیاز های روحی! و روزمره زندگی) زمان ائمه شده باشد، وطی این 14 قرن بندرت تغییر ( در اساسیات که هرگز و در جزئیات هم اندکی ) یافته است، وقتی بیشتر رساله های فقهی در هر 500 صفحه ، مثلا 5 صفحه تفاوت های مشابه دارند، چرا به جای استمرار چاپ رساله ها ، یک رساله عمومی منتشر و دامنه تغییرات را هم در آن لحاظ نکنیم ؟ شاید در جواب بشنوم ، پس رخدادهای اضطراری از کدامین حکم تبعیت کنند؟ که برای جواب می توان عنوان کرد ، کمیته اضطرار فقهی تشکیل داده تا پاسخ دهی داشته باشیم.هرچند ، نمونه های تاریخی این موردهم بسیار نادر است.
نتیجه این مقدمات این سوال است :
به تشکیلات مرجع و مقلد چه نیازی باقی می ماند وقتی به راحتی می توان جایگزین آن داشت؟
-2-ما یک اصول دین داریم و یک فروع دین!(اجزای شریعت)
-1-که اصول دین تقلیدی نیست اما فروع دین که فقه دراین باره است، تقلیدی است!
0-موضوع این نوشتار نقش پول شویی در فقه است
1-یک مسلمان فقهی می تواند گناهان زیادی مرتکب شود از آن چه که در حق خداکرده ، می تواند توبه کند و امید به بخشایش داشته باشد و برای جبران زیر پا گذاشتن حق ناس می تواند ، پولی را به عنوان رد مظالم دهد. که البته این پول می تواند از همان زیر پانهادن حق ناس بدست آمده باشد!
2- از این پول که از راه نادرست کسب شده است می توان فروع دین را هم خرید!
مثلا:
- نماز قضا را می توان خرید
-روزه قضا را هم
-می توان برای غنیمت جهاد کرد
-برای تکلیف حج هم می توان نایب اجاره کرد
-خمس و زکات هم که عینا مقوله مالی است!
می ماند امر به معروف و نهی از منکر! که شرایط آن هم را می توان به بهانه تقیه و مصلحت زیر پا گذاشت.
دست آخر تولی وتبری که تقریبا کسی آنرا اصلا نمی شناسد تا بدان عمل کند!
با این اوصاف بهتر است در دین مان نگرشی نو ( الزاما نه مثل سروش و شبستری )(شریعتی را هم اصلادر حد آن دو تن نمی دانم که راجعش سخن بگویم!)(ملکیان را هم البته می شناسم!!)(به کدیور هم احترام می گذارم)(مرحوم علامه را هم دوست دارم)(......) داشته باشیم ، تا که حداقل معنای پرستش و توحید را درک کرده باشیم و بوی ایمان را بشناسیم!
ایمان ، بوی سعه صدر می دهد....
0-انگیزه این نوشتار تکراری ، تکرار نوشته های دولتی که ضمن کج فهمی ، کج نمایی مدرنیته کرده و با هزینه دولتی منتشر وهرروزه دیدگانمان آن را تحمل می کند
1-مدرنیته ،رویدادی توهمی چه درحوزه فلسفه و چه جامعه شناسی نیست.! بلکه واقعیت دارد ونه به رنگ سیاه که اسبا ب بدبختی بشر است !
2-بزرگترین بنیان های (CornerStone) مدرنیته:
سکولاریسم (تفکیک دین از امور جزئی و پست دنیایی)
اومانیسم (پذیرش انسان به عنوان اشرف مخلوقات و بالتبع محور آفرینش)
لیبرالیسم (به رسمیت شناختن اراده وآزادی انتخاب انسان که ودیعه خدایی است ونه اشتباه خدا در خلقت )
و پلورالیسم ( صلح و دوستی و مهر ورزی مومنین به ادیان گوناگون که با نعمت خدادادی عقل ، دینی را برگزیدند وهمه مکلف می شوند به شعوریکدیگر و تلاش همدیگر در پرستش احترام نهند)
حال با این تعاریف ، مدرنیته قطعا دشمنانی دارد که با انسانیت ، خردورزی ، آزادی و....سر ناسازگاری دارند.
3-اما همه مدرنیته موقف به این مکاتب نیست بلکه با جواهری چون نقد و نقد پذیری ، عقل گرایی و منطق مزین است .(درباب نقد نوشتاری قبلا منتشر کردم که به نظرم نقد و نقد پذیری مهم ترین ویژگی مدرنیته است) (سایر مکاتب و اندیشمندان از دکارت تا دریدا ، از کانت تا هابر ماس و....ضمیمه این تفکر اند )
4-می دانیم که غرب گذار از مدرنیته را به پست مدرن طی کرده و حتی در خود غرب منتقدینی جدی هم چون هایدگر ظهور کرده اند، اما اندیشه غربی خود ایشان را زایید
نسل جدید اندیشمندانی نیز، که پست مدرن تلقی می شوند ، (با پذیرش نقد به عنوان جوهر مدرنیته) هم فرزندان این خانواده محسوب می شوند.
5-بزرکترین غرب شناسان ما ( منتقدین تجدد) زرشناس و ازغدی نیستند! و قطعا آنان هم که در سیما عالم معرفی می شوند(که از نوشتن H2O به عنوان فرمول آب قاصرندو ساعت ها درباب اهمیت انرژی اتمی کلمات را می دوانند!) غرب را نمی شناسند ، هرچند می توانندنجس و پاکی را با کمک Microb توضیح دهند!
6-آری ، اینجانب نه غربزده ام و نه غرب زده ام ، اساسا درگیر کردن عواطف در اندیشه به عنوان تمایل ، حماقت دامنه داری است که متاسفانه اکثر روشنفکران و آنتی روشنفکران ، آن را در بر دارد! تااز شناخت و معرفت جابمانند و متعصب باقی!
به نظرم باید خوب دید ، هرچند بنده در کتب ترجمه ای از آثار غرب هنوز به فلسفه جدی ای( سنگین هضم و قوی منطق) برنخوردم ! اگر چه درفلسفه ی اینجایی هم نمونه ی زیادی سراغ ندارم( که احتمالا ناشی از بی سوادی بنده است)
ماچگونه و چرا فکر کردن را بلد نیستیم که این همان چیزی است که فلسفه ی غرب به ما می آموزد
1-الزاما شبیه مارلون براندو یا آلپاچینو نیست.
2-اما می تواند خونسرد تر از مایک وحشیانه ترین جنایت ها را خلق کند و هم چون گربه ای معصوم درکلیسا تضرع کند و مهربانانه تر از همه پدر ها فرزندانش را درآغوش کشد.
3-خاندانش به جای دوری اصل و نسب نمی برد،از تبار کسانی است که با مفاهیم مدنیت اجتماعی غریب و خصیم است.
4-در خانواده شان ، دستگاه قضایی، شورای قانون ریزی، نیروی بازدارنده شبه نظامی ، بنگاه رسانه ای و حتی تیم فوتبال هم دارند(مانند خانواده آنیلی که باشگاه یوونتوس یکی از املاکشان است) و همین طور موسسات خیریه و...
5-علقه دینی هم دارند ! چراکه در مراسم های آیینی چون غسل تعمید کلیسایی، تصفیه حساب های خونی را ضمن غنی سازی نژادی انجام می دهند.
تبصره: پدر خوانده بالاترین مقام است ، آن قدر بالا که کلاهش به فلک می خورد، به اذن اوپاپ به بهشت می رود(در پدر خوانده سه!) .بوسیدن دستان پدر خوانده که بالاتر از قدیسان مقام دارد از نشانه های وفاداری محسوب می شود.
6-شروع کار پدر خوانده ها از باج گیری مغازه های محل به بهانه تامین امنیت و تمامیت ارضی محله بود.آن تجار و مغازه داران! شکر، سیمان, کاغذ، دارو و ... را امروزه ازچین می آوردند!
با نیرو مند تر شدن مافیها! ایشان قدرت ها سیاسی را هم می خریدندو کم کم توانستند شاهرگ های اقتصادی را به قبضه انحصار خویش در بیاورند.
7-کمی پس از آن قمارخانه ها و کازینو ها اردو گاه اسرای مافیا شد
8-مافیا نتوانست پاکدامنی خویش را حفظ کند و علی رغم مخالفت های درونی به بورس مخدر نیز وارد شد.
9-مافیا دولت نیست چرا که دولت ها می آیند و می روند ولی مافیا مقتدر ترین حکومت را دارد ، در درون خانواده خویش با هرگونه اصلاحات برای تعدیل و تحدید کانون قدرت(پدرخوانده) مخالف است .
10-مبدا پیدایش ایشان در سیسیل بوده که بعد جنگ جهانی به آمریکا مهاجرت وکار خود را آنجا توسعه دادند .امروزه نمایندگی های ایشان در سراسر دنیا فعالیت می کند اگر چه از خشونت های ایشان کاسته شده اما رجس چهره شان نازدودنی است....مافیای دارو که تجارت داروهای خیلی خاص را دردست دارد ، برایش مهم نیست که داروی حیاتی فلان بیمار که ممکن است کارگر بوده یا کودکی یتیم ویا ....درحال احتضار است یا خیلی خوشبخت جان می کند.او فقط پول دارو را می شناسد ! گاهی تا سه برابر قیمت کارخانه سازنده !! مثلا یک عدد آمپول AS ساخت سوییس به قیمت 600دلار اینجا می شود 2.5 میلون تومان !! تازه اگر پیدا شود ! آیا منطقی است یک نفر که چند دهه پیش مسیری را در یک جریان سیاسی، رانندگی کرده ، تا اکنون چنین خدمتگزاری به جامعه را درقبض خویش داشته باشد؟!
پس به قمیت های جهانی برخی کالا های دیگر نمی پردازیم و نمی گوییم فلان محصول کارخانه تویوتا در تمام جهان با قیمت 25000دلار عرضه می شود و این سوی مرز ها تا 70 میلیون تومان......
11- ..................
اندام های قانون ، پارلمان و دادگستری و پلیس است
وانواعش جزایی ، مدنی ، تجارت ، خانواده ،.....
که بگذریم !
فقط چند نکته:
1-بزرگترین اختراع بشر قانون است که تمدن واسبابش و اثاثش ( مثل هواپیما، ماشین رخشویی و نیروگاه و....خانواده به جامعه و....شهرها و کشورها و رژیم ها......)برمبنای آن ساخته شد.
تبصره : مراد از قانون ، تفاهم های بشری برمبنای اکثریت که التزام اجتماعی به همراه می آورد می باشد ، وگرنه قوانین فیزیکی و علمی اختراع بشر نبوده بلکه مخلوق خالق بوده ومورداکتشاف ذهن قرار می گیرند.
2-قرن هاست آبژکت اجتماعی در غرب دراذهان نهادینه شده است، و باتشکیل پارلمان در انگلستان وفرانسه متبلور شده اند.درخاندان های قدیمی فرانسه ، وکالت وحقوقدانی یکی از میراث بوده که در خانواده نگه داری می شود.زایشگاه حقوق مدرن فرانسه است وتقریبا تمام کشورها سیستم قضایی خودرااز فرانسه ترجمه (ضمن تصرف) کرده اند. مثلاهمین کشور خودمان ، را اسلامی ترجمه کرده است.
3-پیدایش قانون با سقوط استبداد همراه بود.(هرچند تدریجی )استبداد یعنی وجود مطلق هایی فراتر از قانون مثلا در بلاد کفر این مطلق ها را برای وانمود کردن به عدالت به دادگاه (ودر جایگاه متهم!) می برند:
- بیل کلینتون رییس جمهور آمریکا
- تونی بلر نخست وزیر انگلیس
- ژاک شیراک رییس جمهور فرانسه
- ازروایز من رییس خودگران اسرائیل!
همه این افراد درزمان تصدی مقام دولتی دردادگاه فراخوانده شدند....
4-معنای عدالت احقاق حقوق است نه توزیع مساوی حق(صدقه، یارانه نقدی !)(حقوق مادی ومعنوی مثل احترام وکرامت انسانی و آزادی هایی که خدا عطاکرده است)
که حضرت امیر هم عدالت را بالاتر از جودوبخشش دانسته (آن داستان رابه یاد می آورم که خلیفه خوددر دادگاه ودرجایگاه برابر بامتهم حاضرشد)----(داستان هایی که حکایت از ذکاوت علی در قضاوت داردبه همین موضوع اشاره می کند)----(نام علی کنارعدالت در تاریخ حجاری شده که عدالت را از اصول شیعه گیش می دانند اوعدالت را به هیچ مصلحتی نفروخت....) ، ودرقرآن نیز هدف ارسال رسل برقراری قسط برای مردم برمبنای کتاب وآهن (قوه قهریه)عنوان شده است که به تعبیری تجلی صفت عدل الهی از مصادیق یکتاپرستی است.
چون به اجمال گویی تعهد دادم ، اطناب نمی کنم....
چرا باید کرمی ابطال شود تا پروانه ای بروید...!؟
در کتابی از راسل خوانده بودم قدرت در سیاست به مثابه انرژی در فیزیک است ....
اضافه کردم مشابه را
-پول در اقتصاد
-خیال در هنر
-خلاقیت در تکنولوژی
-ارزش هادراخلاق
-نظم در زیبایی
-پژوهش در علم
-زمان در تاریخ
-نقد در اندیشه
-منطق در فلسفه
-قداست در دین
-مرگ در جنگ
|
|